تبلیغات
چیکا - چه میکردم ؟

چیکا

روزهای آتی روزهای خوب برای ما

چه میکردم ؟

از روزی که اومدیم درگیر ماجرای خواستگاری ناخواسته شدم .یعنی  به هفته نکشیده بود ااین مورد اصرار داشت زودتر بیاد . بماند که قرار بود 7 بیایند و 9 تازه تماس گرفتن که راه گم کردن .بسیار ساده و بی شیله پیله بودند ولی خیلی صحبت میکردند . مادر و پسر آمده بودند .اصلا رسمی نیامده بودند بر عکس ما که رسمی بودیم .پسر باشخصیت بود و تحصیلکرده اهل کار .خانواده ای با سه برابر ما فرزند .فرهنگشان متفاوت بود . ساعت 11 اصرار بر صحبت بود که من پاسش دادم به دفعه بعدی .راستش را بخواهید خستگی و گرسنگی صحبت های بی وقفه مادر پسر باعث کم خوصله گیم شده بود پسر هم گویی اصلا استرس برایش مفهومی نداشت ابراز میکرد که صحبت کنیم .مضاف بر آن خستگی سفر و مهمان هایی که همزمان با خواستگاری آمدن درست گویی برای تجسس اصلا قصد آمدن داشتند.

القصه بعد از دو هفته با مادربزرگ تماس برقرار کردن برای قرار های بعدی . من که زیاد از تیپ و مدل آمدنشان و همچنین تفاوت فرهنگ که مشخصا مشهود بود 

خوشم نیامده بود .حرف و حدیث های فامیل های متحسس سخت دو دل بودم .از طرفی سطح سواد و شخصیت خوب وسوسه میکرد پای میز مذاکره بشینم .از آن طرف موضوعات بالا و اینکه قیاقه و قدش هیچ چیز را بر من جذاب نمیکرد . راستش مادر پسر با توجه به شغلش زیبنده صحبت نمیکرد گویی

از سرزمین لرستان آمده بودند.قصد تو هین ندارم .کار آنقدر بالا گرفت آنها ابراز خرسندی کردند .در خانه ما بساط صحبت داغ.

من در کشاکش احساسس و عقل .ابتدا عقل را پیروز اعلا م کردم که بلی با وجود تفاوت ها حاضرم پای میز مذاکره بنشینم .آغا از همان لحظه ولوله ای در درون ما ایجاد شد که تو که میدانی این آدم در سطح خودش خوب است از یه لحاظی بهترم هست اما من با تفاوت فرهنگی چه میکردم .خدایا عجب گیری کرده ام .میگداشتی عرق آرزوهایم خشک شود تا درست تصمیم بگیرم .خلاصه آنقدر بخودم پیچیدم پیجیدم که معده دردی گرفتم شدید و تا این لحظه فقط توانستم 5 روز روزه دار باشم . همش کابوس .دیگر مساله حاد شد و با صحبت با پدر عزیز که سخت از پسر خوشش آمده بود مهر رد را زدم و خلاص .

حال که چند روزی از جواب رد من گذشته .دوباره حس عذاب وجدان مرا گرفته که ای بی عقل در ایام بی شوهری چه ایراد هایی گرفتی .چرا دو کلوم حرف نزدی .بعدم گفتم من که میدانم جوابم منفی است آن آدم با شخصیت را نباید مچل میکردم . کابوس دوباره آمدنشان می آید .نمی دانم کار بدی کردم یا نه ولی شاید همیشه یادم باشد این آقا حداقل از لحاظ تحصیلات، شغل و اعتقادات در حدی بود که همیشه من میخواستم شایدم بهتر.

اما از لحاظ خانواده و سطح فرهنگی و قیافه دقیقا عکس آنچیز بود آن هم منی که یکبار بخاطر سطح فرهنگی گزیده شده بودم .حالا من این میان دلم برای مادرم میسوزد که میگفت اگر دیگر کسی پیدا نشود چه سنت بالا رفته و من برای اولین بار با این واقعیت راحت کنار امدم شاید اصلا قسمت من ازدواج نباشد .من میخواهم زندگی کنم پس بهتر است برای خودم دردسر دعوا های الکی لقمه نگیرم .

القصه نوشتم که بدانید دعاها در کعبه سریع اجابت میشود .(البته اینها قبل سفر تماس گرفته بودن)

من بارها گفتم رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا

«پروردگارا، به ما از همسران و فرزندانمان آن ده كه مایه روشنىِ چشمان [ما] باشد، و ما را پیشواى پرهیزگاران گردان

دلم میخواهد بمن بگویید تفاوت فرهنگی تا انجا که من فکر میکنم مهم است .آخر من اخلاق بدی سر تفاوت فرهنگی پیدا کردم درست است که 100% نمیشود ولی حداقل 75% که باید باشد .

پ.ن : واقعا که همین الان در فیص بوق خبر ازدواج دو دوستم را مشاهده نمودم .یعنی حالا وقت بود اینا خبر بدن بیرون



[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 12:47 ق.ظ ] [ چیکا ] [ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه